در این وبلاگ خندیدن ممنوع است
چه حرف بی ربطی ست که مرد گریه نمی کند...
گاهی آنقدر بغض داری که باید مرد باشی تا بتوانی گریه کنی...
عشــــ ــــق یعنــی :
اختیــار بـ ـــدی که نابــودت کنــند ،
ولــی …
” اعتمــــ ــــاد ” کنی که ,
این کـار را نمــی کنــند …….!
من هیچوقت به اینکه تورو با یکی دیگه ببینم حسودی نمیکنم
مامانم یادم داده اسباب بازی هامو بدم به بدبخت بیچاره ها ...
بغض داری؟
آروم نیستی؟
دلت براش تنگ شده؟
حوصله ی هیچکسو نداری؟
حالا
یاد لحظه ای بیفت که
اون همه ی بی قراری های تو رو دید
اما
چشماشو بست و هیچی نگفت !!!
ﮔــﺎﻫﻲ ﻭﻗــﺘﺎ ﺍﻭﻧــﻘﺪ ﺧــﺴﺘﻪ ﻣــﻴﺸﻲ ﮐﻪ ﺣــﻮﺻﻠﻪ
ﺗﻮﺿﻴﺢ ﺩﺍﺩﻧﻢ ﻧﺪﺍﺭﻱ ....!!!!
ﻣﻴﺬﺍﺭﻱ ﻫﺮ ﺟﻮﺭ ﺩﻭﺱ ﺩﺍﺭﻥ٬
ﺑﺮﺩﺍﺷــﺖ ﮐﻨﻦ ...
ﮐﻼ ﺩﻳﮕﻪ ﻣﻬﻢ ﻧﻴــﺲ ﺑﺮﺍﺕ !!!
یه غروب جمعه من و اتاقم
فنجون قهوم
تکرار لحظه ها
دوباره تنهایی تنهایی تنهایــــــــــــــــــــی
تکرار تکرار تکـــــــــــــــرار
حقیقت دارد ...
کافیست چمدانهایت را ببندی ,
تا حاضر شوند
همه
برای
از یاد بردنت
آنکه بیشتر دوستت میدارد, زودتر ....!
بابام میگه اینایی که تو خونه دختر ندارن عمرشون هدر رفته
صبحها دیدن دخترت با موهای شلخته , زیر چشاش که سیاه شده و صدای گرفته ی اول صبحش که داد میزنه :
بابااااااااا نیاااا تو !
فرار می کنه لباسشو عوض کنه ...
کل دنیای یه مردِ ...
می خواهی بروی؟
بهانه می خواهی؟
بگذار من بهانه را دستت بدهم ...
برو و هر کس پرسید چرا؟
بگو لجوج بود,همیشه سر سختانه عاشق بود
بگو فریاد می کرد! همه جا فریاد می کرد که فقط مرا می خواهد
بگو دروغ می گفت! می گفت هرگز ناراحتم نکردی
بگو بی احساس بود! به همه ی فریادها, توهین ها و اخمهایم فقط لبخند می زد
بگو او نخواست! نخواست کسی جز من در دلش خانه کند ...
همیشه نه
ولی گاهی
میان بودن و خواستن
فاصله می افتد
وقتهایی هست که
کسی را با تمام وجود میخواهی
ولی نباید کنارش باشی ...
عشق بازی کار فرهاد است و بس
دل به شیرین داد و دیگر هیچ کس
مهر امروزی فریبی بیش نیست
مانده ام حیران که اصل عشق چیست ...
| ϰ-†нêmê§ |